تقریبا" ۲هفته دیگه دوستی ما میره تو ۱۱ ماه
اما بین ما داره همه چیز تموم میشه
ذوستی ما ۱۱ ماهه شد،این وبلاگ ۱۰ ماهه و جداییه ما ۱ ماهه

ما باید ۱ روز از هم جدا میشدیم...و انگار این روز خیلی زودتر رسید

به هـمـان سـادگـي
کـه کـلاغ ِ سـالـخـورده
بـا نـخـستـين سـوت ِ قـطـار
سقـف واگـن مـتـروک را
تـرک مي گـويــد
دل ،
ديـگــــر
در جـاي خـود نيـسـت
بـه همـيـن ســادگـي !
+ نوشته شده در
89/11/08ساعت 2:57  توسط پیام<<<>>>الی
|
از همان ابتدا دروغ گفتند!
مگر نگفتند که "من" و "تو" ، "ما" مي شويم؟!
پس چرا حالا "من" اين قدر تنهاست!
از کي "تو" اينقدر سنگ دل شد؟!...
اصلا اين "او" را که بازي داد؟!...
که آمد و "تو" را با خود برد و شديد "ما"!
مي بيني
قصه ي عشقمان!
فاتحه ي دستور زبان را خوانده است

+ نوشته شده در
89/10/10ساعت 16:39  توسط پیام<<<>>>الی
|
همه چيز را فروختم جز آن صندلي که جاي تو بود,,شايد آن روز که بر مي گردي...خسته باشي..
+ نوشته شده در
89/06/04ساعت 18:9  توسط پیام<<<>>>الی
|
پیـــــــام...
چه بلایی داره سر رابطمون میاد،این اولین باره که ۱ روز با هم قهریم
واسم خیلی سخته اما چون دیروز تلفونو قطع کردی محاله من زنگ بزنم،
بیشتر وقتا من کوتاه اومدم این دفعه رو میزارم دست خودت...!

می خوام داستان زندگی و عشقمو از اول تعریف کنم...
دو سال پیش بود که دانشگاه قبول شدم،شاید این مدت بهتریم دوران زندگیم بود....
اتفاقایه زیادی واسم پیش اومد...
زندگیم داشت یکنواخت میشد دوستام هرکدوم کسی تو زندگیشون داشتن ،برعکس من
اخه هرچی بقیه بیشتر به طرفم می اومدن من بیشتر به خودم مغرور میشدم و انتخابم سختتر میشد..
از هر لحاظ از بقیه دوستام بالاتر بودم،همینم باعث شد مغرور بشم و نزارم کسی به راحتی وارد زندگیم
بشه تا اینکه پیامُ دیدم...
پسری که بر خلافه بقیه سراغ من نیومد
شاید مثل فیلم باشه اما به هر حال واسه من اتفاق افتاد،باید هر طور شده بود این پسره ی پرورو سر جاش مینشوندم
که این واسه من خیلی آسون بود پس دست به کار شدم...
+ نوشته شده در
89/05/24ساعت 17:23  توسط پیام<<<>>>الی
|
دروغ نگويم دلم برايت تنگ شده
گاهي وقت ها يواشکي حالت را از آبِ چشم هايم مي پرسم
در اين خشک سالي خدا را چه ديده اي
شايد آسمان هم به هواي کسي
سر بر سينه ي ابري سوخته بگذارد و گريه کند

+ نوشته شده در
89/05/24ساعت 16:56  توسط پیام<<<>>>الی
|
دلم يک بار ديگر تو را مي خواهد... دنبالم بگرد که من مغرور تر از آنم که به دنبالت آيم...
+ نوشته شده در
89/05/15ساعت 21:55  توسط پیام<<<>>>الی
|
دل بستن شبيه يه قصه ست
با يکي بود شروع مي شه و
با يکي نبود پايان مي گيره.....
":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":"":":":":":":"
من تو را اي عشق از کف داده ام.
هم خودم را هم تو را گم کرده ام .
آن من عاشق ، من ديوانه ، من نميدانم کجا گم کرده ام.
من نشاني هاي خود را مي دهم . يک نفر بايد مرا پيدا کند .
يک نفر بايد که با طوفان عشق ، اين برکه خشکيده را دريا کند
+ نوشته شده در
89/02/10ساعت 14:1  توسط پیام<<<>>>الی
|
که گويم که دلم غرق تمناي تو شد
آرزويم همه شب ديدن سيماي تو شد
به که گويم که همه زندگي ام حسرت ديدار تو شد
همدمم چشم تر و خاطر زيباي تو شد
به که گويم که دگر دلبر نيست
دگر آن شور و شعف در من نيست...
:":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":"
چه زيباست به خاطر تو زيستن وبراي تو ماندن
و به پاي تو مردن و به پاي تو سوختن
وچه تلخ غم انگيز است دوراز تو بودن
وبدون خوشبختي زيستن براي تو گريستن
وبه عشق و دنياي تو نرسيدن......
+ نوشته شده در
89/01/27ساعت 22:9  توسط پیام<<<>>>الی
|

مدت هاست که از حرف زدن ميترسم! و تو تنها صداي سکوتم را به ياد مي آوري
اما اين بار به خاطر امروز برايت مي گويم ، بخوان
.
.
.
.
.
.
.
خواندي! ديدي که چقدر ناگفته داشتم؟ و همه اين را غرور ناميدند! و حتي تو..!
اين بار فکرم را تا سر حد فکر ساده نوشتم تا همه بخوانند!
+ نوشته شده در
89/01/17ساعت 13:50  توسط پیام<<<>>>الی
|
سلام به دوستای گلم
این وبلاگ نه درباره ی عشق من نسبت به پیام نه عشق اون نسبت به من.......
این وبلاگ قراره احساس مشترکمون باشه
شادی ها غم ها اتفاقارو واستون تعریف کنم....و شما هم واسه بهتر شدن عشقمون نظر بدید
+ نوشته شده در
89/01/14ساعت 17:10  توسط پیام<<<>>>الی
|